!!دغدغههاي يك دانشجوي تغذيه
منوی وبلاگ

و خداوند فرمود: انسان باید به غذای خود به چشم خرد بنگرد. سوره عبس.آیه24
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
تغذيه و پزشكي ( آقاي اسلامي )
متوتروكسات( وبنوشتههاي يك پزشك )
كسي كه هيچوقت نفهميدمش
پايگاه اطلاعرساني تغذيه و سلامت
سروناز، مامانٍ سالار
قالب بلگفا
طراح قالب

۱. تا حالا دقت کردین هیچ صحنه طبیعی رو نمی شه به همون قشنگی که هست تو چارچوب دوربین آورد. هر کاری بکنی بازم یه تیکه اش جا می مونه. به نوع دوربین، مدلش یا شفافیتش هم ربط نداره. انگار هیچ صحنه ای رو نباید تو هیچ قابی اسیر کرد. مثه حسی که داری و نمی تونی برای کسی تعریفش کنی، چون فکر می کنی قشنگیش به نگفتنشه.
۲. تو این چند روز خیلی دنبال یه آسمون بلند گشتم تا زیرش دراز بکشم و ستاره ها رو بشمرم،ولی هر چی گشتم بی نتیجه بود. فک کنم آخرش هم به این نتیجه رسیدم که جز همین تهران خودمون ، تو شهرهای دیگه هم دیدن ستاره ها ممنوع شده.
۳. تا حالا شده تلاش کنی با یه نردبون بری بالای شیروونی، بعدش بشینی و بی خیال همه جا رو تماشا کنی و بازم بعدش کشف کنی از این بالا دنیا خیلی قشنگ تره ؟ به ترسیدنش می ارزه!! ![]()
۴. گاهی واقعا از همزمان شدن اتفاقات کف بر می شم و ... ( ادامه نداره تا همین جا بود!! )
۵. اگه بوی یه کیف تازه خریده شده وسط تابستون آدم رو دیوونه کرد و یاد مهر انداختش باید چکار کنه؟؟ ![]()
۶. خیلی سخته آدم با خودش تصمیم بگیره یه مدت یه کارخوب رو انجام بده و بعد تو توهماتش با یه نفر شریک بشه. و حتی به این فکر نکنه که اون آدم دلش می خواد با تو باشه یا نه. به نظرتون عملیه؟
... ۷. تا اطلاع ثانوی سکووووت. ![]()
نوشته شده توسط ندا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 19:15 | لینک ثابت |
احساسي كه اين روزها تجربه مي كنم حس غريبيه برام. نمي تونم تو دايره لغات ذهنم اسمي براش پيدا كنم. شايد تلفيقيه از خاطرات فراموش شده و اتفاقات تازه زندگيم. خاطرات بارون خورده خيس كه كه اتفاقا بيشترشون بوي پاييز مي دن. حسي كه بايد اعتراف كنم دوسش دارم.
گاهي شك مي كني به خودت و فكر مي كني داري تو زندگيت اشتباه مي كني و تمام گفته ها و شنيده ها و اتفاقات زندگيت اشتباهن، ولي هيچ شاهدي براي قضيه پيدا نمي كني.
اينكه خدا وسط يه آشوب زندگيت ، در يك لحظه تمام آرامش دنيا رو تو دلت بريزه و تو حتي نفهمي اين همه آرامش از كجا اومده. اينكه همه عالم و آدم دست به دست هم دادن تا تو نتوني حرف بزني، ولي با اين وجود هنوزم آرومي...
من.... وسط يه دوراهي دوست داشتني...
نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 11:34 | لینک ثابت |
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم،
سراغ تو را از خدا ميگرفتم.
وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي ،
سر رهگذار تو جامیگرفتم.
اگر ماه بودي به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي.
وگر سنگ بودي ، به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي، مرا مي شكستي...
نكته : اين شعر احيانا هيچ مخاطب خاصي نداره.
نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:36 | لینک ثابت |
گاهي حس مي كنم تو ابراز احساساتم خيلي زياده روي مي كنم.
طوري كه اين احساسات براي اطرافيانم خيلي آزار دهنده مي شه...
![]()
نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 0:34 | لینک ثابت |
خدا رو شكر . دو سه روزه اونقدر سرم شلوغه كه وقت ندارم به چيزي فكر كنم...
گاهي فكر مي كنم اتفاقاي دنيا تعادل ندارن. يعني چندين روز و شب مي گذره ، ولي حتي نسيمي هم نمي وزه تا به زندگيت تكوني بده،ولي بعدش روزايي مي رسه كه اتفاقات پشت سر هم عين طوفان تو رو تو خودش غرق مي كنه. اونقدر كه تو رو مطمئن مي كنه خدا بدجوري داره باهات راه مياد.
اميدوارم هميشه تو زندگيم از اين طوفانا زياد اتفاق بيفته..
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 22:29 | لینک ثابت |
