تبليغاتX
دختر پاییز
دختر پاییز

آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند، نمی فهمند که پاییز همان بهاراست که عاشق شده
 
 
ندا

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست. عشقی باشد در دل نه در سر و دلی داشته باشی برای زندگی نه روز مرگی

امضا : دانشجوي اسبق تغذيه


 

پیوند ها

متوتروكسات( وب‌نوشته‌هاي يك پزشك )

پايگاه اطلاع‌رساني تغذيه و سلامت

تغذيه و پزشكي ( آقاي اسلامي )

غزلهای تکراری یه دل استیجاری

مترسك آبپاش به دست

سروناز، مامانٍ سالار

خنده هاي صورتي

هواي تازه

كوير

مهسا

دو گانگستر

امير(باچشمها)

دانشجویان تغذیه اهواز

پروزا به سمت و سوي آسمان

پرواز در آسمان خيال

رد پاي خورشيد

روزنوشت هاي يك نو عروس

نت نوشته هاي يك دختر پزشك

انجمن نو انديشان تغذيه

دختران خوابگاه دانشگاه تهران

داداشم (ابر و باد)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

جایی که من ..

تولد

گاهی به آسمان نگاه کن

بغض

 
 

پیوند های روزانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

به نظر می رسد نوعی مرض مسری است. اینکه حرف تازه ای نداشته باشی تا با بقیه به اشتراک بگذاری یا اینکه مثلا حسش را نداشته باشی که یک تک پا بروی خانه همسایه و دو خط یادگاری بنویسی روی دیوار طرف ، یا اصلا یک دفعه ای بزنی به سیم آخر و بخواهی از بیخ و بن بی خیال همه چیز بشوی و کرکره را بکشی پایین ... به نظرم مرضی مسری است.
تا همین الانش، این پنجمین همسایه ای بود که زد زیر همه چیز رفت پی زندگی غیر مجازی اش.
خوب قبول. بعضی وقتها آدم می رود توی حس سکوت و دلش نمی آید تا با هیچ بنی بشری دو کلمه حرف بزند. یا مثلا آنقدر گرفتار دنیا می شود که آدمهای مجازی اهمیت خودشان را از دست می دهند. ولی اینکه یک دفعه ای دل بکنی از همه چیز ... خدائی دل گنده ای لازم دارد.

همسایه های موجود فعلی. هم اکنون نیازمند ماندن سبزتان هستیم.
با تشکر .
همسایه پاییزی.

یکشنبه دوم بهمن 1390 |

 

خسته ام خیلی خسته

گاهی وقتها فراموش می کنم ، دنیا قرار نیست (کلید اسرار) باشه تا هرکسی که به تو بدی کرد بره زیر تریلی هجده چرخ و منفجر بشه تا به سزای اعمل بدش برسه...

گاهی فراموش می کنم قرار نیست هر کس خوبی کرد جواب خوبیاشو بگیره. ممکنه یه عده تو این دنیا آدمیت نکنن ولی خدا یه عالمه حال بده بهشون و قدم به قدم باهاشون کنار بیاد. 

بیتا می گه خودتو با بقیه مقایسه می کنی. به همین خاطر عذاب می کشی از نتایج این قیاس مع الفارق!! 

حالم بده. خسته ام. چند وقتیه احساس فشردگی روحی می کنم سر کارم. وقتی تک تک عناصر کاری برات غیر قابل تحمل بشن و نتیجه ای جز فرسودگی روح و روان و جسم آدم نداشته باشند شاید هجرت بهترین راه باشه. نمی دونم...

خدایا مثل همیشه کمک.

دوشنبه نوزدهم دی 1390 |

 

 بالاخره خدا بعد از مدتها ابرای آسمونو یه خونه تکونی اساسی پاییزی کرد.

پاییز خیس دووووووووووووووووووست دارم.

خدایا مرسی.

 

یکشنبه هشتم آبان 1390 |

 

ماه رمضان امسال  هیچ چیزش به ماه رمضان شبیه نبود. 

وقتی که آدمیزاد در ماه رمضان ۲۶ سالگی اش پیر شده باشد مسلما علائمی دارد.

مثلا اینکه با یک روز پیشواز رفتن که در آن همه عالم و آدم چیز می خورند و تو مجبوری خوردنشان را فقط نگاه کنی معده محترم از خودش بی جنبه بازی در بیاورد و فردای آن روز که همه جماعت (لااقل در ظاهر) چیزی نمی خورند ، تو مجبوری با حسرت نگاهشان کنی و آه بکشی که ای کاش می توانستی روزه بگیری. آه بکشی که کاش حداقل آن یک روز را الکی پیشواز نمی رفتی که امسال آن یک روز شد پیشواز عید فطر کلا!

روزه که نباشی لااقل شواهد و قرائن که باید شبیه ماه رمضان باشد که تو را ببرد توی جو و به مقدار متنابهی آدم را معنوی کند.

ولی وقتی سی دی قرآن شاطری مادر گرامی که هر سال همین جوری خروار خروار خاطره و احساسات معنوی پخش می کرد توی خانه، خراب شود و مادر مجبور باشد آرام قرآن را زمزمه کند دیگر هیچ حسی نمی ماند برای قرآنی بودن.

دم اذان هم که قاریان (جسارتا) بد صدا و بی احساس ، ربنای مصنوعی بخوانند توی تلویزیون دیگر همه چیز دست به دست هم می دهند که گند بزنند توی حال عرفانی ات.

امسال هیچ چیزش شبیه ماه رمضان نبود. بغضی هم نبود. حس و حالی هم، معرفتی هم ...

 

* همسایه کویری هم کوچ کرد . هر کجا هست خدا به سلامت داردش.   

شنبه نوزدهم شهریور 1390 |

 

 

چند وقت پيش توي وبلاگ همسايه نوشتم داريم پير مي شويم...

اين روزها فكر مي كنم  عمرمان هر روز و هر سال با سرعت بيشتري پيش مي رود و كم كم داريم سرازير مي شويم توي سطل زباله دنيا !

هر سال كه مي گذرد بيشتر مي فهمم بزرگ مي شويم ، عوض مي شويم.

كم كم تبديل مي شوي به مجسمه يخي. ديگران جلوي چشمت كه نباشند اول تاريخ تولدشان را فراموش مي كني ، بعد شماره تلفن شان را ،‌كم كم قيافه شان و بعد از مدتي كه برسد هرگونه ارتباط قبلي را با آنها انكار مي كني از بس كه توي دنياي جديد خودت غرق شده اي! اصلا زماني مي رسد كه تو باور نمي كني هماني نيستي كه قبلا بوده اي. با همان خصوصيات اخلاقي و دلبستگي ها. كسي كه ارزشمند ترين چيزهايش توي دنيا وبلاگي بود با يك عالمه آدم بيكار و پايه ، يك عدد همراه از نوع اول ! كه روز و شبش را با ميس كال و پيامك هاي دوست داشتني اش سر مي كرد ، و ياهوي خندان با آن لبخند مليح اش كه دل آدم را مي بُرد براي گفتمان هاي نصف شبانه با رفيق ها و بر و بچ ، حالا تبديل به كسي شده كه حتي نمي داند خط دوستش مدتهاست عوض شده و از شدت بي خبري در جهل مركب به سر مي برد. وبلاگش يك گوشه دنياي مجازي دارد خاك مي خورد و كم كم اسم فاميا دوستهايش را هم دارد فراموش مي كند...

آدميزاد است ديگر. هر روز تكامل پيدا مي كند و دچار دگرديسي مي شود.

با همه اين حرفها هنوز خوشحالم كه تك و توك بهانه هايي هست كه من را وصل مي كند به تنها ٢ دوست باقي مانده ام توي اين دنيا . كه با يكي هر از گاهي حرف بزنم و او حرف بزند و غصه ها و دغدغده هايمان را شريك شويم، و با ديگري سالي دو بار برويم جاهاي خوب و تجديد خاطره كنيم.

چهارشنبه هشتم تیر 1390 |